منو اصلی
ضوابط سه سازمان بیمه گر
آخرین مقالات من
پیوند های سایت
امکانات
*توجه: آمار بازدید به ازای هر شخص می باشد،
به این معنی که به ازای هرچندبار بازدید سایت در طول یک روز توسط یک نفر، به تعداد آمار بازدید فقط یکی اضافه می شود


افراد آنلاین: 5 نفر
بازدید امروز: 22 نفر
بازدید دیروز: 57 نفر
تعداد کل بازدید: 408878 نفر

مشاهده119

خلاصهقصه ي سوم : افسانه ي ناران و نوران ( نويسنده : سركار خانم دكتر زهره عصام )
توضیحات

 

1
"افسانه ی ناران و نوران"

در گذشته های خیلی دور.. زمانی پیش از طلوع ماه و خورشید، دیوها و آدم ها در نیمی از این زمین، با هم می زیستند!.. دیوها صاحبان اندیشه ها و اعمال پلید.. و آدم ها مثل همیشه روی مرز باریک و برنده ی میان خیر و شر در حال لق لق خوردن! آدم ها به پلیدی دیوها نبودند و همین هم شد علت اصلی آنکه جنگ های هزارساله میانشان در گرفت! تا اینکه یک روز، یک مرد، یک مرد نیک نهاد بنام "نکوزاد".. مردی شیردل اما دلخون از اینهمه خونریزی و کشتار، با خدا پیمان بست که تا همیشه به خیر و خوبی وفادار بماند.. و خداوند نیز در ازای عهد و پیمان و صدالبته قلب پاکش، ترس و تردید را از دلش برداشت! و او را چیزی بیش از امید.. یعنی ایمان و یقین و.. بنابراین قدرتی بی نهایت بخشید!..
2
نکوزاد مردان چون خود را گرد آورد.. و پس از بذل جان و بهترین روزهای عمر خود و عزیزانشان، غیر ممکن را ممکن کرد!!! و خیر را بر شر.. و آدمیان پاک نهاد و نیکوکار را بر دیوها و آدمیان زشت خو و زشت نهاد پیروز گردانید.. و از پس آن، حکومتی بنا کرد پهناور و استوار.. اما دیوها در برابر اقتدار حکومت نکوزاد، به حکم بیچارگی تنها سر خم کرده بودند! و فقط و فقط یک شکاف برای طغیان پلیدی و پلشتی آنها کافی بود! طغیانی که بی شک! جز مرگ و تاریکی و جنایت و نیستی در پی نداشت!..
3
نکوزاد برای حفظ این حکومت.. حکومتی که با چنگ و دندان از دل آشوبی بی انتها بدست آمده بود، برای خود دو همسر برگزید!.. یکی آدمیزاد و دیگری دیوزاد!.. تا دیوها نیز همچون آدمیان خود را ازین حکومت جدا ندانسته و به آن دلگرم باشند.. اما.. اشتباه کرده بود!!! کسی به چیزی دلگرم می شود که دلی داشته باشد و اما دیوها.. دلی نداشتند! در قریب به نیم صده زندگانی و حکومت نکوزاد بعنوان پادشاه، ملک و مملکت او.. سراسر در آرامش و صلح و فراوانی بود! آرامش و صلحی که گویی پیش از آن هرگز، جنگ و آشوبی نبوده.. و پس از آن نیز هرگز، جنگ و آشوبی نخواهد بود..
4
همه چیز بر وفق مراد پیش می رفت.. تا اینکه هر دو همسر نکوزاد پسر بدنیا آوردند! بوی به پایان رسیدن آرامش این ملک، دیگر داشت به مشام می رسید.. آدمیان، پسر آدمیزاد را وارث تاج و تخت می خواستند و دیوها پسر دیوزاد را!.. نکوزاد تا آخرین لحظه ی حیات، تنها به همه ی این سخنان گوش فرا داد.. همانگونه که تنها به تربیت دو پسرش همت گماشته بود.. و هر آن چیز که از ایمان و عشق و حکمت و تدبیر جهان می دانست به هر دو تن آموخت اما.. پسر دیوزاد!.. کششی محسوس در او بود به سوی نادرستی! و این چیزی نبود که بتوان آن را ندید!
5
و سرانجام.. آخرین لحظات حیات نکوزاد فرا رسید! همچنانکه برای هر جنبنده ای فرا می رسد.. .. حال بگذریم از اینکه نفس مسموم همسر دیوزادش، عمر پادشاه را کوتاه تر از آن کرده بود که می بایست.. خلاصه.. دیگر زمان تصمیم گیری بود.. زمان سپردن حکومت به دست یک اهل! اما چه می شد کرد که این اهل یعنی پسر آدمیزاد نکوزاد، یک برادر نا اهل داشت! و اتحاد و صلح و آرامش این سرزمین نیز به رشته ای وصل بود باریکتر از یک تار مو!.. پس نکوزاد سرزمین شمالی و آدمیان را به پسر دیوزاد نااهل سپرد! و سرزمین جنوبی و دیوها را به پسر آدمیزاد اهل!.. این، یکی مانده به آخرین تدبیر پادشاه بود!
6
  اینگونه حداقل بر دیوها دو چشم نگهبان شایسته گمارده بود که مانع از جوانه زدن هر فتنه ای می شد... و به همگان گفت حکومت مطلق این سرزمین، نه از آن پسر آدمیزاد است و نه از آن پسر دیوزاد!.. بلکه از آن اولین اولاد ذکور حاصل از ازدواج فرزندان ارشد این پسرهاست!!! و در راستای حفظ توازن در حکومت و دلگرمی دیوها و جلوگیری از هرگونه پیش داوری، برای پسر آدمیزاد و اهل، یک زن دیوزاد و برای پسر دیوزاد و نااهل، یک زن پاکدامن و نیک سرشت از آدمیان، به زنی گرفت!.. این، آخرین تدبیر پادشاه و البته آخرین اشتباهش بود!!! که پس از آن، دو چشم از جهان فرو بست...

7
ایام از پی هم آمدند و رفتند.. پسر اهل و آدمیزاد نکوزاد بر دیوها حکومت می کرد و پسر نااهل و دیوزاد نکوزاد بر آدمیان.. فارغ از تمام حرکات پلید و پنهان، زیر پوست جامعه ی دیوها و حکومت پسر دیوزاد، آرامش و صلح بر مملکت حاکم بود.. اما آرامشی سنگین و مسموم و صلحی بر لبه ی پرتگاه! اگر چه  نیاز سرزمین به یک حکومت واحد و مطلق غیر قابل انکار بود اما دیوها و انسان ها و خاندان نکوزاد هیچکدام چاره ای جز صبر، و تحمل گذشت زمان نداشتند.. تا اینکه هر دو عروس نکوزاد، والدین وارث حقیقی تاج و تخت را بدنیا آوردند.. همسر دیوزاد پسر اهل که حاکم سرزمین جنوبی و دیوها بود، پسری بدنیا آورد.. آدمیزاد، و نامش را خاثان نهاد!!!!
8
  در بدایت امر، پسر اهل نکوزاد ازینکه پسرش آدمیزاد بود، بسیار شاد شد!!! اما طولی نکشید که دریافت صورت آدمی جداست از سیرت آدم!!! و در زیر صورت آدم گون پسرش، سیرتی دیوگون نهفته است!!! ... و اما همسر آدمیزاد آن یکی پسر نکوزاد یعنی پسر نااهل و دیوزاد، حاکم سرزمین شمالی و آدمیان، دو دختر همزاد یعنی همان دوقلو! بدنیا آورد!! یکی آدمیزاد که نامش را "نوران" نهاد و دیگری دیوزاد که "ناران" نام گرفت!

9
بچه ها در حال بزرگ شدن بودند.. شرایط خیلی گیج کننده ای شده بود!! دیوها از آدمیزاد شدن پسر حاکمشان اصلا راضی نبودند اما خیلی طول نکشید که راضی شدند!!! چراکه نهاد دیوگون خاثان که آن را از مادر به ارث برده بود، چیزی نبود که پنهان بماند!!! حالا مانده بود انتخاب عروس برای خاثان.. که قرار بود مادر پادشاه این سرزمین گردد.. چشم ها بسوی شمال و کاخ پسر دیوزاد نکوزاد دوخته شده بود.. البته دیوها انتخاب خود را کرده بودند!!..ناران! اما پسر اهل آدمیزاد و همسر آدمیزاد پسر نااهل نکوزاد و دیگر آدمیان نیک نهاد، به پشتیبانی نوران ایستاده بودند.. که تنها امید آنها برای زنده نگه داشتن نور در این سرزمین پس از خدا، نوران بود!
10
 صف آرایی خیر و شر مقابل هم آغاز شده بود.. نیروی پلید دیوها از هیچ جنایتی برای رسیدن خاثان به ناران دریغ نداشت اما یک مشکلی بود!!! و آن اینکه نوران، یک زن کاخ نشین و در سایه نبود که بتوان به سادگی حذفش کرد!!! بر خلاف خواهر دیوزادش که در سایه ها می خزید و توطءه و خیانت و فساد می کرد، نوران در میانه ی میدان بود! از روز تولد 13 سالگی، که مادرش پیراهن سپید لحظه ی مرگ نکوزاد را به تنش پوشید و به او فهماند با وجود خاثان دیونهاد و ناران دیوزاد، امید پادشاه مرده و مردم این سرزمین پس از خدا به اوست، تا امروز.. همیشه و هر روز آن پیراهن را زیر جامه های اطلس و حریر و زربفتش می پوشید تا فراموش نکند که کیست! و برای چه به این دنیا آمده!!
11
پس به رغم تنهایی و ترسی که به حکم زن بودنش بیش از گاهی اوقات در قلبش احساس می کرد، در گذر سالها تحت تربیت مادر، شد بانوی جوان و مقتدری که در بسیاری از امور سیاسی و حکومتی و اجتماعی وارد شد و پیوند محکمی با عموی اهل و مردم نیکزاد سرزمین بست.. حتی پدر دیوزادش را به تدبیر نیمه رام کرد و به او فهماند اگر جایگاهش را به رسمیت بشناسد مشاوری تیزهوش و با درایت و امین و بی مانند دارد!!! و این تدبیر و زکاوت و شجاعت نوران، دیوها و انسانهای بد طینت را بسیار می ترساند!..

12
 همه نوران را زنی یافتند که فساد فرزندش را نیز برنخواهد تابید! و قطعا" اگر در آینده فرزند فاسد و ستمگری بیابد، با قطعیت! هزاران هزار جان او را، فدای سرنوشت این سرزمین خواهد خواست... پس او نباید به همسری خاثان در می آمد!!! اما نوران به رغم تنفری که از شخصیت بی شخصیت! و کردار پلید خاثان داشت، مطابق فرمان مادر و عموی خویش هرگز با ازدواج با او مخالفتی نکرد!!! که می دانست در پس این عقد و پیمان پست، رسالتی به غایت بزرگ نهفته است.. از طرف دیگر، ناران هم که هرچه از ناپاکی و پلیدی بود از پدر به میراث برده بود، خواسته اش اول بانوی این سرزمین شدن بود! لذا از همه ی موانع موجود من الجمله مادر و خواهر و عمویش بیزار بود!

13
 در نتیجه دست بکار شد! و بارها و بارها پیام مودت و سرسپردگی به خاثان فرستاد.. خاثان هم اگرچه همیشه تنها نوران توجهش را جلب می کرد، اما رغبتش به ناران بود! چراکه تنها نکاح با ناران، نیروی پلید دیوها را تمام و کمال برای تصاحب این سرزمین و نیز نیمه ی دیگر زمین در اختیار او قرار می داد!!! اما میان او و همه ی آمالش یک عقد و ازدواج فاصله بود.. سرانجام مساله جدی شد! رایزنی ها آغاز شد.. دو برادر اهل و نااهل با همسران دیوزاد و آدمیزاد خود به همراه تنی چند از وزراء و بزرگان از میان دیوها و انسان ها بر سر میز مذاکره نشستند!
14
  مذاکره ای که براستی میان دیوها و دیوصفتان و انسانهای نیک نهاد بود.. مذاکره ای میان شر و خیر!!! همه ی اندیشه ها و پچ پچ های این چند سال به کلام و صدایی رسا بدل شد و دیوها و آدمیان دیو سیرت، علنی ناران را عروس خاثان خواستند و صد البته انسان های پاک، نوران را... هر کس از دری سخن گفت.. از عشق خاثان به ناران.. از عشق نوران به خاثان!!! از لزوم ازدواج یک آدمیزاد با یک دیوزاد به رسم نکوزاد و خلاصه.. بحث شد کلافی سردرگم.. تا اینکه پسر اهل نکوزاد یعنی پدر خاثان به رسم همه ی پدر شوهرها! رشته ی کلام و تکلیف امور را مقتدرانه بدست گرفت و گفت که حاکمیت پادشاه  بزرگ _نکوزاد_ جولانگاه مذاکرات بی ثمر و آزمون و خطای ما نیست!!! چه بسیار جان ها و خون ها فدای این صلح و آرامش شده.. پس عروس پسرم خاثان، آن یک از دو برادر زاده ی من است که از آزمون 7گانه ی چهل روزه ی من سربلند بیرون آید!!!
15
و شروع کرد به برشمردن 7 مرحله ی این آزمون..
نخست ویرانه های مرز میان دو سرزمین شمالی و جنوبی را به دوقسمت مساوی در اختیار هر دو میگذارم.. بدون هیچ نیرو و هیچ ابزار! تنها با حضور ساکنان همان ویرانه ها.. هرکدام زودتر قسمت خود را سامان داد و آباد کرد، نشان داده چقدر توان دارد در بسیج ساکنان این سرزمین!..
دوم آنکه به هر کدام یک شب و یک روز مهلت داده می شود.. درین زمان نوران باید اجازه ی ورود به معبد دیوان و ناران باید اجازه ی ورود به معبد آدمیان را بیابد! و چون این ورود تنها در گرو پاسخ به سوالات عالمان و کاهنان این دو معبد است، خواهم دانست کدامیک ازین دو خردمند تر است!
16
 سوم آنکه سه تن از یاران صدیق پدرم نکوزاد، که در اتحاد این سرزمین اگر بیش از او جانفشانی نکرده باشند، کمتر نیز نکرده اند، از طایفه ی "آدمیان نامیرا" بودند.. حاصل وصلت آدمیان و جنیان پاک جان در گذشته های دور که هزار سال عمر می کنند، این سه تن پس از پیروزی، زندگانی ساده ی پیشین خود را در شکارگاه ها و زمین های دور از دسترس میان کوه های شمالی و جنوبی از سر گرفتند و سالهاست به هیچ احدی رخ نشان نداده اند.. هرکدام از دختران که توانست آنان را بیابد، در خواهم یافت لیاقت دیدارشان را داشته و یاران پدرم که اورا لایق بیابند گویا پدرم بر لیاقت او مهر تایید زده!..
17
سخنان پسر اهل نکوزاد که به اینجا رسید.. ابلیس ایستاده در سیاهی انتهای تالار.. رو به شیطان زاده ی سپید روی و سرخ موی پشت سرش انداخت! و گفت برویم و هر دو از تالار مذاکره بیرون شدند.. در راه، بی آنکه شیطان زاد چیزی بپرسد.. ابلیس با غیظ و غضب گفت درین رقابت 7گانه پیروزی با ما نیست! پس.. نباید رقابتی در کار باشد!..
خاثان که دلواپس نتیجه ی مذاکرات، در خوابگاهش قدم میزد، با دیدن ابلیس و آتش زاد.. در جا خشکش زد! ترسید.. اما نگریخت!! چراکه به رغم رایحه ی وحشت و نفرت حاکم شده بر خوابگاه، روح پلیدش به سوی آن دو کششی نامرءی داشت!
18
ذات خاثان و ابلیس و خواسته و اهداف هردو بر هم منطبق بود!.. لذا مذاکره چندان طول نکشید! در واقع اصلا" طول نکشید!! و در چشم بر هم زدنی، توافق حاصل شد!!!.. و آنگاه که پسر اهل نکوزاد در تالار مذاکرات، ششمین مرحله از رقابت 7گانه ی ناران و نوران را تشریح می کرد، خاثان به تاخت می رفت تا جامه ی سپید عروسی _پیشکش ابلیس_ را به ناران هدیه کند!!!..
حسادت و کینه و عداوت و البته یاس در ناران به جوش آمد وقتی خاثان از رقابت 40روزه ای که عروس او را معین می کند سخن گفت..
19
و اینجا بود که خاثان جامه ی سپید عروسی را به دستش داد و گفت تو انتخاب منی! اما پیش از آغاز این رقابت شوم که حاصلش چیزی جز فراق ما نیست، قلب نوران را برای من بیاور و در عوض قلب مرا تا ابد.. از آن خود کن!!! که نزدیک شدن تو به نوران بسی سهل تر از نزدیک شدن هرکسی به اوست! وگرنه خود یا یکی از سرسپردگانم کارش را می ساختم اما زمان سخت تنگ است!!.. خاثان راست می گفت! همیشه نزدیک ترین ها می توانند بزرگترین آسیب ها را بزنند! 
ذات ناران و خاثان و خواسته ها و اهداف هر دو بر هم منطبق بود!.. لذا مذاکره چندان طول نکشید! درواقع اصلا" طول نکشید!! و در چشم بر هم زدنی، توافق حاصل شد!!!.. و حالا تنها.. مانده بود یک فرصت مغتنم!
20
آنشب پس از اتمام مذاکرات و تعیین مراحل 7گانه ی رقابت چهل روزه ی ناران و نوران، همه به سرا و کاخ خویش بازگشتند.. بنا بود 7 روز پس از این، وقتی مقدمات فراهم شد، رقابت آغاز گردد.. از فردای آن روز، هر دو پسر نکوزاد با تنی چند از محافظان و یاران و مشاوران و وزیران به جهت آماده سازی مقدمات بزرگترین رقابت تاریخ آن سرزمین باهم همسفر شدند.. خاثان و مادر دیوزادش به انتظار ماندند.. و در کاخ پسر نااهل نکوزاد، نیز همسر آدمیزاد و پاکدامنش به همراه ناران و نوران منتظر بودند.. تا اینکه در سحرگاه روز ششم..
21
وقتی دو دختر در خوابگاه مادر خود غرق اندیشه به انتظار فردا نشسته بودند.. ناگهان ناران بسوی نوران جست.. که.. خواهر!!! ببین روزگار چه سان پست است و خوار که ما خواهران را رودرروی هم نهاد! این چه سرنوشتی بود و چه طالع نحسی؟! کاش در زمان تولد مرده بودم! تو بودی و من نبودم! که این روزها را ببینم!!!.. و پیش از آنکه نوران پاسخی بدهد.. حرفش را پی گرفت.. که بیا پیش از آغاز این رقابت شوم، برای خواهریمان کاری کنیم!
22
وقتی یک آدم نه چندان تمیز، در یک کار به ظاهر تمیز پیش قدم می شود.. باید تردید کرد که آن کار خیلی تمیز باشد!!!.. و بر همین اساس، مادر تردید کرد!!! نوران لبخندی زد و باز.. پیش از آنکه فرصت ادای حتی کلمه ای را بیابد.. ناران زار زد که بیا خواهر! بیا.. امروز دوتایی! در عالم خواهری!! تنهایی! به صخره های سپید.. مدفن جدمان نکوزاد برویم.. و در آرامش آنجا با صدای غل غل چشمه ساران پاک، رابطه ی خواهری خود را محکم کنیم! که مبادا نتیجه ی رقابتی که فردا آغاز می شود، گوهر عشق خواهری ما را به یغما برد!!!
23
مادر اجازه ی سخن به نوران نداد.. به حکم مادر بودن.. نمی توانست به نوران بگوید در این شرایط "تو" با ناران جایی نرو! این زن باتدبیر، همیشه مراقب تبعیض نگذاشتن میان دختران بود! پس گفت نه!! "هیچکدام" جایی نروید!!! و بازوانش را گشود و گفت.. برای تحکیم روابط خواهری، ای نور چشمانم، چه جایی سزاوار تر از آغوش مادرتان؟!!.. ناران براشفته برخاست! ما را رها کن مادر!!! بگذار لحظه ای بدور از این کاخ و این سیاست و رقابت و هرکسی غیر از خودمان دوتا، با هم خلوت کنیم!.. خلاصه.. از مادر انکار و از ناران اصرار و بالاخره.. نوران پاسخی داد که نباید می داد!!.. پاسخی که ای کاش.. نمی داد!!..
24
بسیار خوب خواهر! بسیار خوب! چه زیبا گفتی و چه زیباتر خواستی! مدت هاست که دلتنگ روزهای کودکی ام.. و امروز دلتنگ تر از هر وقت دیگر.. و از جا برخاست و جبین مادرش را بوسید و به لبخندی او را تسلی داد که بیم به دل راه مده ای زیبا رخ مهربان.. هنوز اول روز است.. به تاخت می رویم و به تاخت باز می گردیم!.. آنگاه که دوتایی از خوابگاه مادر خارج شدند، ناران از همیشه شاد تر بود و مادر از همیشه غمگین تر!! چشم از قد و بالای نوران بر نمی داشت.. و نوایی پر از تشویش، در قلب لرزانش می گفت.. وای نوران!.. وای نوران..
25
در ازل.. آنگاه که به اذن خدا، خیر و شر برای ابد از هم جدا شدند، خیر هرگز تمایلی به شر نداشت.. اما شر همیشه از همان ابتدا به دنبال نفوذ به درون خیر بود.. و چون بصورت طبیعی این امر میسر نبود، روی آورد به یک سیستم نوین جهت نفوذ! و آن توده ی نفوذی شر در پوشش خیر بود.. عین لیپوزوم!!!.. دشمنی که در لباس دوست می آید.. گرگی در لباس میش.. بدی با ظاهر خوب.. حسادتی در قالب رفاقت و صفا.. دورویی در لباس یک رنگی.. و در آن روز.. ناران دیوزاد زشت خوی بد کردار با خنجری آغشته به زهر، پنهان در پوستین خواهری پری دل و نیک رفتار...
26
از همان لحظه که گام از رکاب بر صخره های سپید نهادند و از لابلای چشمه های جوشان به سوی مزار نکوزاد رفتند، دست ناران در زیر جامه بر خنجر بود!.. به مزار که رسیدند، ناران پیش دوید و خود بر قبر نکوزاد افکند و ضجه زد و نالید و گلایه آغاز کرد.. نوران بسوی خواهر رفت.. از قفا او را در آغوش گرفت تا به مرهم عشق، دردش را تسکین دهد.. .. که تیزی برش یک خنجر را روی سینه اش احساس کرد.. روی قبر افتاد.. لمس شد.. خون از میان لباس دریده شده اش بیرون می خزید.. چهره ی غمگین مادر، تازه! برایش معنا شد!!.. یکی از بزرگترین بدبختی ها همین است! همین که آدم خیلی دیر، یک چیزی را بفهمد..
27
نوران روح بزرگی داشت.. در یک لحظه همه چیز را دید و.. فهمید و.. پذیرفت و حتی.. خواهرش را بخشید!!! پنجه های بی رحم و مروت مرگ، درست مثل فشار هزاران هزار بغض.. راه نفسش را می فشرد.. بخاطر زهر خنجر، دالان تنگ و تاریک مرگ را باید تا انتها می رفت.. بازگشتی هم نبود.. ناران اگر یک لحظه ی دیگر صبر می کرد کار نوران تمام بود.. اما از شدت حسد و کینه ی چندین و چند ساله، صبر نکرد! خنجر را فرو برد و سینه اش را درید و قلبش را جهت پیشکش به خاثان بیرون کشید!.. پیکر بی جان نوران را همانجا بر مزار نکوزاد رها کرد و اندکی دورتر، خود را حسابی به ضخره ها کوبید و خراشید که بعدا" همه باور کنند داستان حمله ی دزدان و قتل نوران و فرار ناران را!!!
28
خسته و لهیده و پر از خراش و کوفتگی و خون آلود، کنار چشمه ای زانو زد تا خون نوران را از دست هایش بشوید.. که صدایی شنید که شعری می خواند..
خاثان ز ناران..
مرگ نوران را طلب کرد!!
من قلب نورانم..
که اورا خواهرش کشت!!
تا زنده ای بادا..
به خون آغشته دستت!!
هرگز مباد آبی..
که خون از پنجه ات شست!!
29
صدا می خواند و می خواند و هر لحظه بلند و بلند تر می شد!! نوران در آغوش مرگ به آسمان رفت اما فرشته ای که در قلب نوران بود همچنان زنده به عمری ابدی می خواند و می خواند!..  ناران از وحشت رسوایی و مجازات، قلب خواهر را از صخره ها به زیر افکند.. اما هنوز صدایش می آمد! لحظه به لحظه هم رسا تر و بلند تر!! ناران  زوزه کشان و لرزان.. شروع کرد به شستن خون نوران از دستهایش تا از آن جهنم بگریزد.. اما.. هرچه می شست، کمتر پاک می شد!! تمام چشمه رنگ خون گرفت اما مدیونی اگر فکر کنی که یک قطره از خون نوران از پنجه های ناران پاک شد!...
30
ناران تا پایین صخره های سپید، دستانش را در تمام چشمه ها شست.. اما همچنان پنجه هایش خون چکان بود... صدای قلب هم می آمد!.. بر زین اسبش جهید و صخره های سپید که اینک از چشمه های پر از خون، سرخ شده بود را به قصد کاخ ترک کرد.. بالاخره که می داند که خون روی دستان او مال نوران است.. در زد و خورد، یکی از آن مهاجمان را کشته.. ذهنش بکلی مسخ شده بود.. عقلش به جایی قد نمی داد! فقط تاخت.. در برابر کاخ، پسران نکوزاد تازه از راه رسیده بودند.. از آدمیان و وزراء و هر کس و ناکس که بخواهی، همه بودند! ناران که از راه رسید.. همه متوحش او را در بر گرفتند.. و او هم بی درنگ با اشک و آه قصه گویی آغاز کرد..

31
مادر از راه رسید.. موی کنان و مویه کنان.. که این لحظه را از همان اول دیده بود!.. ناران همچنان می نالید و قصه می بافت.. که ناگهان.. همه.. از دوردست.. صدایی شنیدند که.. شعری می خواند.. ..

خاثان ز ناران..
مرگ نوران را طلب کرد!!
من قلب نورانم..
که اورا خواهرش کشت!!
تا زنده ای بادا..
به خون آغشته دستت!!
هرگز مباد آبی..
که خون از پنجه ات شست!!
32
ناران وحشت زده از برابر دیدگان ناباور و گریان و پرسشگر و خشمگین خلق به داخل کاخ گریخت.. و آن هنگام که سواران برای یافتن صاحب صدا، سوی صخره های سپید که نه.. صخره های سرخ تاختند، او به خوابگاه خویش خزید و تمام 40 درب طلایی آن را بست.. سواران رفته و بازگشتند.. با پیکر غرق در خون نوران و قلبی که خارج از سینه اش مرثیه می خواند.. اینجا دیگر آخر خط بود!! جرقه ی نبرد بزرگ زده شد و شعله اش زبانه کشید.. خون نوران پرده ها را دریده بود!.. بلور این صلح، بالاخره ترک برداشت و خرد شد و فرو ریخت!..
33
دوباره خیر و شر بهم آویختند.. چنان اوضاع بهم پیچید که دیگر کسی اصلا" فکر نمی کرد به ناران! که جنون زده خود را ملبس به جامه ی سپید عروسی.. تحفه ی خاثان، در خوابگاهش پشت 40 درب طلایی محبوس کرده بود.. با پنجه هایی خون آلود و خون چکان که گویی همین الان از سینه ی شکافته ی نوران بیرون آمده!.. دیگر کسی فکر نمی کرد به قلب مرثیه خوان نوران که وقتی پیش از دفن، در سینه ی شکافته ی او جای گرفت، دیگر برای ابد، ساکت شد!.. یا به خاثان مکار و پست که الان در رکاب عموی دیوزادش، دیوها را رهبری می کرد.. سه یار دیرین نکوزاد.. از طایفه ی نامیرا..نیز به حکم وظیفه از گمنامی خارج شده و زیر پرچم پسر اهل نکوزاد گرد آمدند.. که غیرتشان درین هنگامه، اذن عقب نشستن نمی داد.. اما.. تا چشم کار می کرد، ویرانی و زخم و آوارگی و مرگ بود و اینها آنقدر طولانی شد.. که مردمان از یاد بردند حتی معنای واژگانی چون صلح و آرامش و امنیت را... ...

34
همه ی تدبیرها شکست خورد.. مرگ و نیستی بر اردوگاه خیر سایه افکند.. عرصه بر پسر اهل نکوزاد تنگ شد.. اینهمه خون که بر زمین می ریخت.. اینهمه زن که بی مرد و محرم تنها می ماند.. اینهمه کودک بی پدر.. شرمنده ی مردمش شده بود! در نیمه شبی در ویرانه ای که مدفن نوران بود، دست به آسمان بلند کرد.. هرگز.. هرگز.. در هیچ روز سختی، هیچ کس اشک او را ندیده بود اما.. آنشب خدا دید!.. خدا را گفت در راه پاکی که به لطف تو و نه لیاقت خودم در آن هستم از بذل جان دریغ نمی ورزم.. از سختی نبرد و زخمه ی شمشیر و ضرب پتگ دیوان نمی هراسم و نمی گریزم اما.. مردمم را طاقت اینهمه آفت و مرگ عزیزان نیست.. تو را سوگند به جان پاکی که درین مدفن آرمیده ست، آنگونه که جدم نکوزاد را یار بودی، مرا یاری کن تا آرامش و فراوانی از دست رفته را به این زمین بازگردانم.. و سوگند می خورم تا جانم درین کالبد است، به تو و خیر و نیکی، وفادار بمانم.. و چون یک مرد، با خدا دست داد!!! و خداوند.. در ازای قول مردانه و صد البته قلب پاکش، آن ترس و تردیدی که سالها پیش از قلب نکوزاد برداشته بود.. همه را به قلب دیوها و دیوصفتان ریخت!!.. و در نتیجه
35
از آنجا که از هر چه بترسی بر سرت آوار می شود، شکست و خواری و ناکامی.. شد سایه ی آنان!! که هر کجا که می رفتند، همراهشان بود.. .. اینچنین شد که یاری یاران، برکت یافت و ثمر بخشید و پسر اهل و آدمیزاد نکوزاد، غیر ممکن را ممکن کرد!!! و خیر را بر شر.. و آدمیان پاک نهاد و نیک کردار را دوباره بر دیوها و آدمیان دیو نهاد پیروز گردانید.. و حکومتی بنا کرد پهناور و استوار! چونان حکومت جدش نکوزاد.. و دیوها در غل و زنجیر آن ترس و وحشت و تردیدی که در دلشان بود، به حکم بیچارگی در برابر اقتدار آن سر خم کردند!

36
خاثان گریخت.. کسی نفهمید به کجا.. اما.. خدا او را زوزه کشان! پشت دروازه های بارگاه ابلیس، به تمنای ورود دید!!!..

ناران.. دیوانه و حیران، مجنون و پریشان.. با همان جامه ی سپید و دستهای آغشته به خون.. در پی خاثان و وعده وعیدهایش، در کوه و بیابان افتاد.. اما هرگز او را پیدا نکرد .. و هرگز.. به آن خوشبختی که از خاثان وعده گرفته بود و خاثان هم آن را از ابلیس، نرسید!

آری اینست عاقبت آنکس که نفهمد در لحظه ای که باید بفهمد! و خوشبختی را در چیزی غیر از خوبی و خیر.. و از راهی غیر از راه پاکی و شرف.. و از کسی غیر از پروردگار عالم و عالمیان.. بطلبد

                                         پایان

گروهادبي